X
تبلیغات
رایتل
شهید فخرالدین مهدی برزی
نوشته ها و عکسهای باقیمانده از شهید و دوستان
 
گرمای ایمان

خاطره ای از عملیات بیت المقدس 2

به روایت: برادر خلیل نقیب زاده


«یادم میاد اون روز به ما گفتند محور عوض شده و قراره بریم یه جای دیگه عملیات کنیم. همگی خوشحال، صبح زود راه افتادیم. تا یه مسیری رو با وسیله رفتیم و بعد از ماشین پیاده شدیم.

به ما گفتند: اون ارتفاع را می‌بینید؟ گفتیم بله.

گفتند: خب باید بریم پشت اون ارتفاع. از دور نگاه کردیم، دیدیم چقدر پیچ داره، گفتیم: خیالی نیست، میریم. آقا چشمت روز بد نبینه! به بالای اون ارتفاع که رسیدیم، گفتند: هنوز یه ارتفاع دیگه مونده. گفتیم: باشه، رفتیم.

یادم میاد اون روز به ما گفتند محور عوض شده و قراره بریم یه جای دیگه عملیات کنیم. همگی خوشحال، صبح زود راه افتادیم. تا یه مسیری رو با وسیله رفتیم و بعد از ماشین پیاده شدیم.

به ما گفتند: اون ارتفاع را می‌بینید؟ گفتیم بله.

گفتند: خب باید بریم پشت اون ارتفاع. از دور نگاه کردیم، دیدیم چقدر پیچ داره، گفتیم: خیالی نیست، میریم. آقا چشمت روز بد نبینه! به بالای اون ارتفاع که رسیدیم، گفتند: هنوز یه ارتفاع دیگه مونده. گفتیم: باشه، رفتیم.

بعد گفتند: یکی دیگه ... سرتون را درد نیارم، رفتیم تا رسیدیم به عقبه و اورژانس.

اونجا گفتند دیشب گردانهای عمار یاسر، مالک اشتر و اگر اشتباه نکنم مسلم یا سلمان زدند به خط ولی موفق نشدند. شهدا و مجروحین روی زمین بودند و هلی‌کوپتر آنها را به عقب منتقل می‌کرد.

ما خسته و کوفته رفتیم یه گوشه به خط نشستیم. به فاصله ۱۰ یا ۱۵ متر جلوتر از ما یه برانکارد قرار داشت و یکی روش خوابیده بود و یه پتو هم تا روی سرش کشیده بودند. کل دسته گفتیم: خوش به حالش، شهید شده و خیالش راحت! همه بهش غبطه می‌خوردیم.

یکدفعه یکی از بچه‌ها گفت: شهید تکان خورد!! ما بهش خندیدیم که از خستگی دچار توهم شده اما در این ناباوری اون از جاش بلند شد و یه خمیازه کشید و برگشت به سمت ما! ما هم سی نفر آدم مثل میخ بهش نگاه می‌کردیم. یه نگاه به ما کرد و با مشت چند ضربه به سینه‌اش زد و پاشد رفت. بعد از چند دقیقه کل ۳۰ نفر زدیم زیر خنده.

... هوا یواش یواش داشت تاریک می‌شد. ما هم بدون جا و چادر بودیم چون هنوز کامیونهای وسایل نیومده بودن. برف شروع شده بود و هوا هر لحظه سردتر میشد تا اینکه گفتند یه کامیون که فقط چادرها را بار زده رسیده. توی تاریکی هوا و زیر برف چادر را به پا کردیم. به لطف خدا یه برزنت پیدا کردیم. به هر ۵ نفر ۲ تا پتو دادند و گفتند بخوابید تا صبح (اون موقع اواخر دی ماه سال ۶۶ بود). گل‌های زمین را پاک کردیم. برزنت را انداختیم رو زمین. یه پتو انداختیم زیرمون و بعد ۵ نفر آدم کنار هم دراز کشیدیم و یه پتو هم انداختیم رومون. صبح که بلند شدیم یه طرف بدنمون خیس آب شده بود و از سرما خشک شده بودیم ... اما جالب این بود که هیچکدام  از ما سرما نخوردیم.


پی نوشت فاطیما:

این خاطره رو برادر نقیب زاده برای پست «مسیر خودسازی» گذاشته بودند.



ارسال شده در: سه‌شنبه 28 تیر‌ماه سال 1390 :: 10:38 ب.ظ :: توسط : فاطیما
 
نویسندگان
فاطیما (365)
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 187251